داستان یک خاله‌ی بیچاره: ‌هاروکی موراکامی‌

همه چیز در یک بعد از ظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد؛ درست همان اولین یکشنبة ماه ژوئیه. دو سه تکه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی هیچ مانعی بر تمام دنیا می‌تابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقره ای رنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور می‌درخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه می‌کردی متوجه می‌شدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر می‌گیرد، مثل جعبه‌های تو در توی چینی. نور داخلی به نظر می‌رسید که از ذرات بی شمار گرد گُل‌ها درست شده باشد؛ ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً بی حرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو می‌نشستند.
 با یکی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن؛ سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن سو تر از گالری نقاشی یادبود «می‌جی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا کردیم. وزش یک نسیم برگ درختان بلوط را به حرکت در می‌آورد و امواج کوچکی بر سطح آبگیر ایجاد می‌کرد. زمان گویی مثل نسیم در حرکت بود: شروع می‌شد و متوقف می‌شد، متوقف می‌شد و شروع می‌شد. قوطی‌های سودا از میان آب زلال آبگیر می‌درخشیدند، مثل ویرانه‌های یک شهر گمشده. آنجا که بودیم آدم‌های متفاوتی از جلو مان رد شدند: یک تیم سافت بال که لباس‌های یکدست پوشیده بودند، پسری سوار یک دوچرخه، پیر مردی که سگ خود را می‌گرداند، یک خارجی جوان که شلوارک ورزشی پوشیده بود. از یک رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم: ترانه ای دلنشین دربارة عشقی از دست رفته. با خودم گفتم که من این ترانه را قبلاً شنیده ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه به یکی از ترانه‌هایی بود که من قبلاً شنیده بودم. می‌توانستم نور خورشید را بر روی بازوی برهنة خود حس کنم. تابستان در اینجا بود.
 نمی‌دانم چرا یک خاله ی بیچاره در یک بعد از ظهر یکشنبه باید قلب مرا تسخیر کند. در آن حول و حوالی هیچ خاله ی بیچاره ای دیده نمی‌شد، هیچ چیزی نبود که باعث شود من یک خالة بیچاره را در ذهنم تصور کنم. ولی یک خالة بیچاره به ذهنم وارد شد، و بعد رفت. کاش حتی شده یک صدم ثانیه در ذهنم می‌ماند. وقتی رفت یک خلاء عجیب و به شکل انسان پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود که کسی به سرعت از کنار پنجره ای رد شده باشد؛ به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره بیرون کردم ولی کسی آنجا نبود.
 یک خالة بیچاره؟
 موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه می‌گوید: ”می‌خواهم چیزی دربارة یک خالة بیچاره بنویسم.“
 دوستم با کمی‌تعجب گفت: ”یک خالة بیچاره؟ حالا چرا یک خالة بیچاره؟“
 خودم هم نمی‌دانستم چرا. به دلایلی چیز‌هایی که مرا به خود جذب می‌کردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم، فقط انگشتانم را به روی آن خلاء درونم که به شکل بدن یک انسان بود کشیدم.
 دوستم گفت: ”بعید می‌دانم کسی دوست داشته باشد داستان یک خالة بیچاره را بخواند.“
 گفتم: ”آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمی‌شود.“
 ”خب، پس برای چه می‌خواهی چنین داستانی بنویسی؟“
 گفتم: ”با کلمات نمی‌توانم خیلی خوب بیانش کنم. برای اینکه توضیح بدهم چرا می‌خواهم داستانی دبارة یک خالة بیچاره بنویسم باید خود داستان را بنویسم. وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم که چرا می‌خواهم همچین داستانی بنویسم؛ یا اینکه باز هم لازم است که توضیح بدهم؟“
 دوستم پرسید: ”توی فامیل خالة فقیر داری؟“
 گفتم: ”حتی یکی هم ندارم.“
 ”خب، من دارم. دقیقاً هم یکی. حتی چند سال هم با او زندگی کردم.“
 چشمان دوستم را نگاه کردم. مثل همیشه آرام بودند.
 دوستم ادامه داد: ”ولی دلم نمی‌خواهد در موردش بنویسم. دلم نمی‌خواهد حتی یک کلمه دربارة آن خاله ام بنویسم.“
 در این لحظه یک ترانة دیگر از رادیو پخش شد، این ترانه خیلی شبیه ترانة اولی بود ولی اصلاً آن را به جا نیاوردم.
 ”تو حتی یک خالة فقیر هم نداری ولی می‌خواهی داستانی دربارة یک خالة فقیر بنویسی. در حالی که من خالة فقیر دارم ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.“
 سرم را تکان دادم: ”علتش را نمی‌دانم.“
 دوستم سرش را کمی‌تکان داد ولی چیزی نگفت. در حالی که به من پشت کرده بود انگشتان ظریفش را به جریان آب سپرد. گویی سؤال من از انگشتانش داشت پایین می‌رفت و به طرف شهر ویران شده ای که در زیر آب قرار داشت می‌لغزید.
 نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا.
 دوستم گفت: ”حقیقتش را بگویم یک چیز‌هایی در مورد خاله ی بیچاره ام هست که دوست دارم به تو بگویم. ولی اصلاُ نمی‌توانم کلمات مناسب را پیدا کنم. نمی‌توانم این کار را بکنم چون یک خالة فقیر را می‌شناسم.“ لبش را گاز گرفت و ادامه داد: ”سخت است. خیلی سخت تر از آنچه بخواهی فکرش را بکنی.“
 یونیکورن‌های برنزی را یک بار دیگر نگاه کردم، سم‌های جلویی شان بیرون بود، طوری که انگار داشتند اعتراض می‌کردند که چرا گذشت زمان آنها را جا گذاشته. دوستم انگشتان خیس خود را با لبة پیراهنش خشک کرد و گفت: ”تو می‌خواهی دربارة یک خالة فقیر بنویسی. نمی‌دانم تو که خالة فقیر نداری می‌توانی از پس این کار بر بیایی یا نه.“
 من آه طولانی و عمیقی کشیدم.
 دوستم گفت: ”معذرت می‌خواهم.“
 گفتم: ”نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست می‌گویی.“
 که راست هم می‌گفت.
 آه. مثل اشعار یک ترانه.
شاید شما هم در فامیل خالة فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطة اشتراک. ولی حداقل یک خالة بیچاره را در عروسی کسی که دیده اید. همانطور که بر روی قفسة هر کتابخانه ای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی بر تن نکرده، هر مجلس عروسی ای هم یک خالة فقیر دارد.
 هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمی‌دهد. هیچ کس با او صحبت نمی‌کند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمی‌کند. او فقط پشت میز می‌نشیند، مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره دره هرت می‌کشد. سالادش را با چنگال ماهی خوری می‌خورد و وقتی بستنی را می‌آورند او تنها کسی است که قاشق ندارد.
 هر بار که آلبوم عروسی را نگاه می‌کنند عکس آن خالة بیجاره را هم می‌بینند، تصویر او مثل یک جنازة غرق شده شادی بخش است.
 ”عزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟“
 شوهر جوان می‌گوید: ”بی خیال، هیچ کس نیست. خاله ام است. یک خاله ی بیچاره.“
 اسمش را نمی‌گوید. فقط می‌گوید یک خالة بیچاره.
 البته همة نام‌ها ناپدید می‌شوند. کسانی هستند که در همان لحظة مرگشان اسم شان محو می‌شود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان می‌دهند تا اینکه کاملاً می‌سوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسم شان محو می‌شود، یعنی خاله‌های بیچاره. من خودم نیز گاهی وقت‌ها مثل این خالة بیچاره، بی اسم می‌شوم. پیش می‌آید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانی ام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمی‌کشد: حداگثر پنج یا ده ثانیه.
 و بعضی وقت‌ها نیز ان اتفاق رخ می‌دهد: کسی می‌گوید: ”اصلاً اسمت یادم نمی‌یاد.“
 ”مساْله ای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آنقدر‌ها هم اسم نیست.“
 به دهان خود اشاره می‌کند و می‌گوید: ”به خدا نوک زبانم است.“
 احساس می‌کنم زیر خاک چالم کرده اند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد م شوند و بعد هم عذر خواهی می‌کنند. ”به خدا نوک زبانم است.“
 اسامی‌گم شده کجا می‌روند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزارتوی یک شهر دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامی‌ای که دوام بیاوند و راه خود را به سوی شهر اسامی‌گم شده پیدا کنند و در آنجا جامعة کوچک و آرامی‌تشکیل بدهند؛ شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: ”ورود ممنوع مگر به دلیل کار.“ آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر می‌آیند تنبیه می‌شوند، تنبیهی کوچک و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خالة فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.
 اولین باری که فهمیدم این خالة بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خالة فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمی‌داد. فقط چسبیده بود به پشتم، مثل یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربه‌هایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه می‌کردند ولی همینکه فهمیدند او نقشة قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.
 او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی می‌کرد. مثلاً با دوستان می‌نشستیم پشت یک میز و نوشیدنی می‌خوردیم و او در این ضمن از فراز شانه ام نگاه مان می‌کرد.
یکی از دوستانم گفت: ”اعصابم را خرد می‌کند.“
 ”خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.“
 ”متوجهم. ولی نمی‌دانم… آدم را افسرده می‌کند.“
 ”پس سعی کن نگاه ش نکنی.“
 ”آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.“ بعد هم آهی می‌کشد. ”برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟“
 ”من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچ جا نرفتم. فقط دربارة یک سری چیز‌ها فکر کردم، همین.“
 دوستم سرش را تکان داد و یک بار دیگر آه کشید و گفت: ”فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی.“
 ”ا-هوم.“
 بدون اینگه اشتیاقی نشان بدهیم نوشیدنی مان را خوردیم.
 من گفنم: ”بگو ببینم، چه چیزش افسرده کننده ست؟“
 ”نمی‌دانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.“
 طبق آنچه دیگران می‌گفتند (چون من خودم نمی‌توانستم او را ببینم) چیزی که بر پشتم قرار داشت یک خالة فقیر با یک فرم ثابت نبود: انگار فرم بدن او بسته به شخصی که او را زیر نظر می‌گرفت تغییر می‌کرد، انگار که اثیری باشد.
 او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.
 ”البته دیگر آخر‌های عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوونکی خیلی بد مرد.“
 ”سرطان مری؟“
 ”آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه می‌کشید، هرچند آخر‌ها آخر‌ها دیگر صدایش را از دست داده بود. می‌خواستم بخوابانمش ولی مادرم نمی‌گذاشت.“
 
”برای چه؟“
 
”نمی‌دانم. تا دو ماه سگه را با لولة تغذبه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.“
 
برای لحظه ای سکوت کرد.
 
”آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایة خودش هم می‌ترسید. هر کس به ش نزدیک می‌شد پارس می‌کرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا می‌کرد، گر هم داشت.“
 
سرم را تکان دادم.
 
”باید به جای سگ جیرجیرک می‌شد؛ اینطوری می‌توانست آنقدر سر و صدا کند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمی‌گرفت.“
 
ولی او هنوز بر پشتم بود، سگی با یک لولة پلاستیکی آویزان از دهنش.
 
 
خالة فقیر من برای یک دلال معاملات ملکی که آشنای من هم بود به یکی از معلمان دورة ابتدایی اش شباهت داشت.
 
در حالی که با یک حولة ضخیم عرق صورتش را پاک می‌کرد، گفت: ”احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود، اولین سال جنگ کُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیم‌ها دارم می‌بینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم.“
 
آن طوری که او به من چای تعارف کرد فهمیدم خیال کرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی اش هستم.
 
”زندگی غم انگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یک کشتی حمل و نقل شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حملة هوایی سال ۴۴ بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت.“ بعد هم با دستش نشان داد از کجا تا کجا. بعد فنجان چای خود را سر کشید و دوباره عرق صورتش را پاک کرد و ادامه داد: ”زن بیچاره. قبل از آن حادثه زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.“
 
 
دوستانم یکی یکی از من دور شدند، مثل دندانه‌های شانه ای که یکی یکی بیفتند. می‌گفتند: ”آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت که او را می‌بینم، مادر پیر و افسرده ام (یا سگی که از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمی‌که زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود) بیاید جلو چشمانم.“
 
کم کم داشتم احساس می‌کردم که به صندلی یک دندانپزشک تبدیل شده ام؛ کسی از صندلی دندانپزشک نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر می‌خوردم آنها بلافاصله به بهانه ای از من فرار می‌کردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: ”نمی‌دانم. این روز‌ها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر می‌شود.“
 
یک جا چتری.
 
در حالی که دوستانم از من فراری بودند، گزارشگر‌ها هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌داشتند؛ هر دو روز سر و کله شان پیدا می‌شد، از من و خاله عکس می‌گرفتند، وقتی هم عکس خاله واضح نمی‌افتاد شاکی می‌شدند. مدام هم از من سؤال‌های بی معنی می‌پرسیدند. من آن اوایل امید وار بودم که اگر با آنها همکاری کنم آنها می‌توانند من را به کشف یا توضیح تازه ای در مورد خالة بیچاره برسانند، ولی آنها فقط مرا خسته و فرسوده کردند.
 
یک بار در یک برنامة تلویزیونی صبحگاهی من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بیرون کشیدند، من را با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند، برایم قهوة وحشتناکی ریختند. آدم‌های غیر قابل درک دور تا دورم می‌دویدند و کار‌های غیر قابل درک انجام می‌دادند. به فکر فرار افتادم ولی تا بیایم بجنبم به من گفتند که وقتش شده. وقتی دوربین‌ها به کار افتادند مجری برنامه که یک عوضی بد اخلاق و از خود راضی بود که هیچ کاری انجام نمی‌داد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، ولی همینکه چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درایت شد: همان آدم خوب میانسال مورد علاقة شما.
 
رو به دوربین گفت: ”و اکنون نوبت می‌رسد به برنامة هر روز صبح شما: «تازه چه خبر». مهمان امروز ما آقای … است. او یک روز به طور ناگهانی متوجه شد که یک خالة بیچاره بر پشت خود دارد. این یک مشکل عادی نیست و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده، بنابراین من در اینجا از مهمان مان می‌خواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد و تا کنون با چه مشکلاتی مواجه شده است.“ بعد رو کرد به من و پرسید: ”آیا از اینکه یک خالة بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌کنی؟“
 
من گفتم: ”نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم.“
 
”هیچ احساس کمر درد نداری؟“
 
”نه، به هیچ وجه.“
 
”کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟“
 
من ماجرای آن روز بعد از ظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و یونیکورن‌ها را تماشا کردم به طور خلاصه برایش تعریف کردم ولی او ظاهراً متوجهِ حرف‌های من نشده بود.
 
سینه اش را صاف کرد و گفت: ”یعنی به عبارت دیگر. تو کنار آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود و بعد یکهو پرید مالک پشتت شد، درست ئه؟“
 
سرم را به نشانة جواب منفی تکان دادم و گفتم نه، اینطور نبود.
 
چگونه اجازه داده بودم که مرا به چنین جایی بیاورند؟ آنها فقط دنبال شوخی و داستان‌های وحشتناک بودند.
 
سعی کردم توضیح بدهم: ”این خالة بیچاره روح نیست. او در هیچ جا «پاورچین پاورچین» راه نمی‌رود، و «مالک» کسی هم نیست. این خالة بیچاره فقط «کلمه» است، فقط کلمه.“
 
کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.
 
”یک کلمه مثل الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنش هر فردی البته متفاوت خواهد بود؛ واکنش من چیزی مثل وجود مستقل است. چیزی که من به پشتم چسبانده ام در واقع عبارت «خالة بیچاره» است؛ فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرم فیزیکی ای. اگر قرار بود اسمی‌روی آن بگذارم به ش می‌گفتم تابلوی تجسمی‌یا یک چیزی مثل این.“
 
مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: ”تو می‌گویی که هیچ معنا و فرمی‌ندارد ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را بر روی پشتت ببینیم. . . یک تصویر واقعی بر روی پشتت. این تصویر برای همة ما معنی دار است.“
 
شانه بالا انداختم و گفتم: ”البته خب؛ این کارکرد نشانه‌ها است.“
 
در این هنگام دستیار مجری که زن جوانی بود به امید اینکه جو را کمی‌آرام کند، وارد بحث شد: ”خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشتتان بردارید.“
 
گفتم: ”نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید بدون اینکه من بخواهم یا نه، به وجود خود ادامه می‌دهد. درست مثل یک خاطره ست، خاطره ای که می‌خواهی فراموشش کنی ولی نمی‌توانی.“
 
زن همچنان به حرف‌های خود ادامه داد؛ ظاهراً مجاب نشده بود: ”این فرایندی که شما به آن اشاره می‌کنید، اینکه یک کلمه را به نمادی تجسمی‌تبدیل می‌کنید، آیا این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟“
 
”نمی‌دانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این کار بزنید.“
 
در این لحظه مجری اصلی برنامه وارد بحث شد. ”می‌خواهید بگویید که من اگر کلمة «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم تصویر کلمة «تجسمی» ممکن است بر روی کمرم ظاهر شود؟“
 
من ماشین وار حرف قبلی ام را تکرار کردم: ”اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد.“ نور لامپ‌های رنگ پریده و هوای تهویه نشدة استودیو داشت کم کم باعث سردردم می‌شد.
 
مجری برنامه با جسارت گفت: ”کلمة «تجسمی» چه شکلی است؟“ و با گفتن این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند.
 
گفتم نمی‌دانم. دلم نمی‌خواست در این مورد فکر کنم. همین خاله ی بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ کدام آنها به این مساْله اهمیتی نمی‌دادند. تنها چیزی که برای آنها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه دارند.
 
 
کل جهان یک نمایش مضحک است. از درخشش یک استودیوی تلوزیونی تا تیرگی پراندوه کلبه ی یک معتکف در جنگل، همه به یک چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقک وار و در حالی که این خاله ی بیچاره را بر پشتم حمل می‌کردم خود بزرگ ترین دلقک عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود: اگر یک جا چتری می‌گرفتم کارم راحت تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگ تازه ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
 
مثلاً یک نفر می‌گفت: ”خیل خب! جا چتری ات این بار صورتی است!“
 
من هم جواب می‌دادم: ”آره. هفته ی بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم.“
 
ولی متاْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم یک جا چتری نبود بلکه خاله ای بیچاره بود. با گذشت زمان مردم دیگر به من و خاله ی بیچاره ای که بر پشتم بود علاقه ای نشان ندادند. حق با دوستم بود: هیچ کس علاقه ای به یک خاله ی بیچاره ندارد.
 
دوستم گفت: ”تو را در تلوزیون دیدم.“ باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایل پاییز بود. زمان با سرعت بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود این همه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
 
”یک کم خسته به نظر می‌رسیدی.“
 
”آره، خسته بودم.“
 
”ولی خودت نبودی.“
 
سرم را تکان دادم. درست می‌گفت: من خودم نبودم.
 
دوستم مدام یک سووت شرت را بر روی زانوانش تا و از هم باز می‌کرد.
 
”پس بالاخره موفق شدی خاله ی بیچاره ات را گیر بیندازی.“
 
”آره.“
 
لبخند زد. او داشت سووت شرت را که روی زانوانش قرار داشت نوازش می‌کرد طوری که انگار دارد گربه ای را نوازش می‌کند.
 
”آیا الان بهتر درکش می‌کنی؟“
 
گفتم: ”به گمانم یک کم.“
 
”آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟“
 
سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: ”نچ. اصلاً. مساْله این است که اصلاً حس و حال نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بنویسم.“
 
دوستم برای لحظاتی سکوت کرد.